آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

... پرنسس ما

ماه سی ام آترین به روایت تصویر. . .

از این ماه به صورت ساعتی بعضی روزا باهم میریم مهد، البته تمام وقت پشت درب کلاس بودم و گاهی هم میخواستی داخل کلاس پیشت باشم  خدا رو شکر خاله مونا مربی مهربونت رو دوست داری   خمیربازی سر کلاس خاله مونا   بالاخره دلم راضی شد گوشات رو سوراخ کنم. چند وقت بود با گوشواره های من بازی میکردی و علاقه نشون میدادی دکتر مهربون و با حوصله ای بود. تنهایی بردمت و با مسئولیت خودم، بعدش حدود یکساعت گریه کردی اما خیلی ذوق کردی. سخت ترین لحظه اولین بار تمیزکردن گوشت با الکل بود که گوشت سوخت و خیلی گریه کردی اما با رفتن به استخر توپ اونم نیم ساعته حل شد     تمرین سرود با بچه های...
5 ارديبهشت 1395

برف بازی. . .

    اولین تجربه ی برف بازی   خیلی دوست داشتنی برف ها رو بخوری   عشقولانه های پدر و دختری تو برف ها جای پای مامان و بابا و نی نی دومین روز، همراه خاله سارا و عمو علیرضا    با خاله سارا خیلی میونت خوبه کلی تیکه ی جدید ازش یاد گرفتی ...
1 اسفند 1394

نازنینم. . .

    تو بخواب نازنینم به جان تمام دلواپسی هایم قسم، که لحظه ای دیده بر هم ننهم و نگهبان تمام غزل های بر باد رفته باشم قول میدهم یک مو از سر قاصدک رویاهایت کمنشود، تو بخواب نازنینم. . . ...
15 بهمن 1394

ماه بیست و هشتم آترین به روایت تصویر. . .

  اولین تجربه ی نقاشی چهره خاله مونا برات کشید و باهاش دوست شدی این ماه پروسه ی آشنایی با مهد های مختلف داشتیم اما در نهایت خودت خاله مونا رو ترجیح دادی اینجا یکی از همون مهد ها بود که زیاد هر راغب نبودی پایان دوره ی کارگاه مادر و کودک ...
12 بهمن 1394

ماه بیست و ششم آترین به روایت تصویر . . .

       شهربازی امیر و بازی های مورد علاقه ات   نقاشی کردن رو روی همه چیز و همه جا دوست داری بجز کاغذ و دفتر نقاشی   ورزش صبحگاهی خونه ی مامان زهره و باباهادی اینجا ساعت از 12 شب گذشته و تازه شما کتاب های دیگه ات رو آوردی تا بخونی ...
7 آذر 1394

من یه مامانم!!

خوابم...  دستای کوچولوت رو روی صورتم حس میکنم بدون اینکه چشمم رو باز کنم میگم آترین بیا بغلم لالا کنیم سرت رو روی بازوم میذاری و پوست گردنم نفسات رو حس میکنه برای خودت شعر میخونی " خورشید خانوم دوباره، مهمون خونه ی ماست مثل همیشه روووووشن، مثل همیشه زیباست با دستای قشنگش ناز میکنه گلا رو ......." چشمام گرم شده و دوباره داره خوابم میبره...... این دفعه با انگشتات داری چشمام رو باز میکنی و میگی: خاطره بیا هامی بخوریم...  تنم کوفته ی بی خوابی های شب قبله، نمیدونم چند شنبه و چه ساعتیه فقط یادم میاد مامان زهره نیست و خودم باید برات صبحونه حاضر کنم رو تختی رو درست میکنم و بالشت ها و جابجا میکنم، توام عروسکای دیشب...
15 آبان 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد